سلام ، سلامی به لطافت هوای بهاری خدمت دوستای گلم. حالتون خوبه ؟ میشناسید که؟ پریا هستم معاونت گروه شیتیل. اینم آپ جدید در وبلاگ جدید امیدوارم خوشتون بیاد.بچه ها نظر یادتون نره هاااااااااااااا
خدایی سینه ای ده آتش افروز در آن سینه دلی وآن همه سوز
خداوندا تو خود دانی که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
قبل از هر چیز لازمه بگم متن زیر مال یکی از دوستامه به اسمه خاله ریزه با اجازه من ازش استفاده کردم.
دیگر درخت ها هم از تماشای رهگذران خسته شده اند
برگ ها در قرق بعدازظهر چرت می زنند
و تنها،گهگاه،ازهیاهوی گله ی سرگردان بادی،بیدار شده
غرغر کنان در جای خود غلتی می زنند و دوباره به خواب می روند.
من از چارچوب تنگ ومنجمد کلاس به خیابان نگاه می کنم که خمیازه کشان
در امتداد گرم و همیشگی روز نشسته و پایان کار روزانه را انتظار می کشد
راستی که چه فاصله ی دور وبیهوده ای است از آن سوی میز تا این سوی میز
ای کاش میزها را جمع می کردند
وما می نشستیم وسفره ی دلمان را باز می کردیم
با نام دوست
گاهی آنقدر دلت می گیرد که جز گریستن راهی نداری،نه فریادرسی که کس بی کسی ات گردد،نه هم نفسی که محرم تنهاییت گردد.گویی خدا هم به فریاد دل تو نمی رسد!تنها وغریب به کنجی می نشینی،هی اشک می ریزی،هی آه می کشی،آه چه تماشا دارد آهوی دو چشمانت وقتی که دلت طوفانی است!آه چه زیباست نرگسان وحشی ات وقتی که عشق را بهانه می کنی وچشم به راه می نشینی که :« تو را من چشم در راهم...»
از اعماق سینه ات آه می کشی،خودت می مانی وباران اشکی که بر سینه ی دریاییت می نشیند.حس غریبی که صدایت می کند:« باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی تو جا دارد برداری وبه سمتی بروی که درختان حماسی پیداست »
سمت جغرافیایی عشق،سمت ابدیت،سمت بودن،سمت بودن برای سرودن و سرودن برای بودن!سمتی که عشق خانه دارد سرودن خانه دارد،آزادی خانه دارد و سمتی که « جریان دارد ماه،جریان دارد طیف،سنگ از پشت نمازت پیداست »
تنها وبی پناه،دور از همه کس، دور از همه جا،به قاب عکسی که در مقابل دیدگانت نشسته است خیره می شوی،نستعلیق واژگانش را هجی می کنی و می خوانی :
« راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست »
به خود می آیی ونر م نرمک پای بر آن سمند راهوار خویش می گذاری ودر پس کوچه های تنهایی خویش جولان می دهی،می تازی ومی تازی تا بدانجایی که حیثیت بوداییت،قداست اهوراییت و دم مسیحاییت صدایت می کند.
« سل المصانع رکبا تهیم فی الفراتی توقدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟
شبم به روی توروزاست ودیده ام به روی توروشن وان هجرت سواء عشیتی وغراتی »
همین که از رفتن می مانی واز خواندن دست می کشی،الهام نازنینی از آن سوی طبع لطیفت سرازیر می شود می گوید :
« بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره برگردند
ز خشکسالی چه ترسی؟که سد بسی بستند
نه در برابر آب که در برابر نور
ودر برابر اواز ودر برابر شور
تو خامشی که بخواند،تو می روی که بماند
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند
زمین تهی است ز رندان،همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره می خوانی
بخوان به نام گل سرخ وعاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کند بدان زبان که تو دانی »
نوشته شده توسط : معاونت شیتیل(پریا)
نظر نظر یادتون نره دوستان بامرام .یاعلی تا بعد
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:35 توسط پریا
|